شب جدایی...
ای شب جدایی كه چون روزم سیاهیای شب
كن شتابی آخر زجان من چه خواهیای شب
نشان زلف دلبری، زبخت من سیه تری، بلا و غم سراسری
تیره همچون آهی ایشب
كنی به هجر یار من، حدیث روزگار من، بری زكف قرار من
جانم از غم،كاهی ای شب
تا كه از آن گل دور افتادم خنده و شادی رفت از یادم سیه شد روزم
بی مه رویش دمی نیاسودم به سیل اشكم گواهی ای شب
او شب چون گل نهد ز مستی بر بالین سر
من دور از او كنم ز اشك خود بالین را تر
خون دل از بس خوردم بی او محنت و خورای بردم بی او مردم بی او
بی رخ آن گل،دلم به جان آمد دگر از جان چه خواهی ای شب
+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 13:7 توسط محمدرضا عزیزی
|
چه رفته است که امشب سحر نمیآید